بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

قلب متحرک ما...

1392/10/26 1:52
نویسنده : مامان نسرین
311 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...

یه بنده خدایی به اسم الیزابت استون گفته:

تصمیم برای بچه دار شدن خیلی مهمه... مثل این میمونه که تصمیم بگیری برای همیشه قلبت بیرون از بدنت این طرف و اون طرف بره...

حالا عمیقا این متن  و درک میکنم...  حالا اگه این قلب متحرک آخر مهمونی و بعد از کلی دلقک بازی و اجرای نمایش یه هسته آلبابو رو عمدا فشار بده تو بینیش ...باید چی کار کرد؟؟؟تعجب

حالا ما رفتیم بیمارستان و اونو درش آوردن ... اما قلبم... عمرم ...نکن این کارا رو مادر... مردیم و زنده شدیم آخه!قلب

چقدر روزگار شیرین و البته سخت و دلهره آور میشه وقتی آدم میفهمه یه پسرک (که از دید مامان و بابا  هنوز ریزه میزه ست و از دید  خودش هیلی بزگه ) با تمام وجود بهش تکیه کرده...از داستان بز بز قندی و سه تا بزغالش اصلا خوشش نمیاد... که چرا خانوم بزی بچه هاش و تنها گذاشته... چرا بچه هاش و نبرده؟سوالناراحت

داره تی وی میبینه... یه دختر بچه به شدت گریه میکنه.... میپرسه : مامانش نبود؟ ترسیده؟ کجا رفته بوده؟ زود میاد مامانش؟

نمیدونم این حس وابستگیه؟  ترسه؟  اصلا خوبه یا بد؟؟؟   ولی دوست دارم فکر کنم که کاملا به من اعتماد داری... بهم تکیه کردی...  قلب مامان خدا کنه مامان خوبی برات باشم...ماچ

روزگار شیرین تر میشه...

 وقتی که میای از کابینت آویزون میشی و میگی:

نسین جون... آب پتخال میگیری؟  لیبان من بلرگ باشه... خوب؟!( آب پرنغال میگیری؟ لیوان من بزرگ باشه خوب؟)ماچ

وقتی که دو سه تا جمله رو ٢٦٥ بار پشت سر هم تکرار میکنی و کم کم داره حوصلم سر میره... میگم میشه بخوابی بقیه شو فردا صبح میگی... انگشت اشارت و میاری جلو صورتم و میگی: یه لحظه دعبا نکن... گوش کن...  بعدش آب دهنتو قورت میدی و دوباره همون حرفهاااااا  ماچ

به بلبل زبونی هات ادامه بده...برا شجاعت و شلامت آرزو داریم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

♥ مامی ملودی جون ♥
26 دی 92 11:06
ای وای خدا رحم کرده میدونم که چقدر ترسیدی نسرین جون خدایا خودت نینی هامون و حفظ کن
♥ مامی ملودی جون ♥
26 دی 92 11:06
فدای این پسر شیرین زبون بشم من
امیرمهدی کوچولو
27 دی 92 0:14
این بچه ها چه کارا که نمی کنن خداروشکر به خیر گذشت عزیزم
هدی مامان مبین
28 دی 92 1:44
نسرین ! مبین هم دونه ی انار فرستاد تو بینیش...بردیمش اورژانس در اورد! خدا از دست این فسقلیا.... خیلی شیرین زبونی..اون لحظه که اب دهنشو قورت داد...قورتش بده
بهاره
30 دی 92 11:24
ای جانم....دلم براتون تنگ شده
مولود
2 بهمن 92 1:00
خدا براتون نگه داره برديا جون رو، من هنوز نى نى ندارم ولى نى نى خيلى دوست دارم ميام سرك ميكشم به وبلاگ نى نى ها، من همدان زندگى ميكنم فكر كنم اصليت شما همدانى باشه، عكسهاى جشن تولد برديا جون خيلى قشنگ بودن مخصوصا تزيين غذا و خونه، ايشالا هميشه خوش باشين
مولود
3 بهمن 92 0:39
ببخشيد يه سوال داشتم بادكنك هاى تولد برديا جون رو چه كار كردين كه چسبيده به سقف يا چطور به ديوار راه پله زدين كه اينجورى خوشگل وايساده من ميزنم بايد روبانش رو به سقف يا ديوار بزنم ولى برا شما درست برعكس برا منه و خوشگلتر ممنون ميشم جواب بدين.
الهه
22 بهمن 92 17:33
اشک نو چشام حلقه زد بردیا جون یاد بچگی های خودم افتادم اون قسمتی ک موقع شنیدن داستان یا تی وی دیدن این حرفا رو میزنی...منم بچگیام ازین حرفا میزدم