قلب متحرک ما...
به نام خدا...
یه بنده خدایی به اسم الیزابت استون گفته:
تصمیم برای بچه دار شدن خیلی مهمه... مثل این میمونه که تصمیم بگیری برای همیشه قلبت بیرون از بدنت این طرف و اون طرف بره...
حالا عمیقا این متن و درک میکنم... حالا اگه این قلب متحرک آخر مهمونی و بعد از کلی دلقک بازی و اجرای نمایش یه هسته آلبابو رو عمدا فشار بده تو بینیش ...باید چی کار کرد؟؟؟
حالا ما رفتیم بیمارستان و اونو درش آوردن ... اما قلبم... عمرم ...نکن این کارا رو مادر... مردیم و زنده شدیم آخه!
چقدر روزگار شیرین و البته سخت و دلهره آور میشه وقتی آدم میفهمه یه پسرک (که از دید مامان و بابا هنوز ریزه میزه ست و از دید خودش هیلی بزگه ) با تمام وجود بهش تکیه کرده...از داستان بز بز قندی و سه تا بزغالش اصلا خوشش نمیاد... که چرا خانوم بزی بچه هاش و تنها گذاشته... چرا بچه هاش و نبرده؟

داره تی وی میبینه... یه دختر بچه به شدت گریه میکنه.... میپرسه : مامانش نبود؟ ترسیده؟ کجا رفته بوده؟ زود میاد مامانش؟
نمیدونم این حس وابستگیه؟ ترسه؟ اصلا خوبه یا بد؟؟؟ ولی دوست دارم فکر کنم که کاملا به من اعتماد داری... بهم تکیه کردی... قلب مامان خدا کنه مامان خوبی برات باشم...
روزگار شیرین تر میشه...
وقتی که میای از کابینت آویزون میشی و میگی:
نسین جون... آب پتخال میگیری؟ لیبان من بلرگ باشه... خوب؟!( آب پرنغال میگیری؟ لیوان من بزرگ باشه خوب؟)
وقتی که دو سه تا جمله رو ٢٦٥ بار پشت سر هم تکرار میکنی و کم کم داره حوصلم سر میره... میگم میشه بخوابی بقیه شو فردا صبح میگی... انگشت اشارت و میاری جلو صورتم و میگی: یه لحظه دعبا نکن... گوش کن... بعدش آب دهنتو قورت میدی و دوباره همون حرفهاااااا 
به بلبل زبونی هات ادامه بده...برا شجاعت و شلامت آرزو داریم.


قلب متحرک ما...
